انسان، تنهاترین تنهایان است – تور اروپا

هفته نامه کرگدن – روناک حسینی: گفتگو با احسان شریعتی درباره تنهایی، مفهوم غربت در میان جمع و رابطه اش با مفاهیمی چون آزادی و اضطراب و عشق و زندگی در دنیای مدرن
– در تنهایی اصیل که هایدگر به آن Ver ein zelung به معنای تفرید یا منفرد شدن می گوید، انسان با خودینه ترین خود و با خود حقیقی و خود اصیل مواجه می شود. در آنجا این خود بیگانه را می بینیم که خندق است و خلأیی که همان آزادی به معنای «بنیاد بی بنیاد» است. چون از جنس خدا است و خدا هم همین آزادی مطلق است. این باعث می شود ما در برابر آزادی نسبی خود نوعی «الهیات سلبی یا تنزیهی» پیش بگیریم که نفی همه تصورات از الوهیت ها است.

 انسان تنهاترین تنهایان است

وقتی با خودی مواجه می شویم که هنوز تعریف نشده هم شاد می شویم و هم مضطرب. چون از یک طرف ما را به چیزی فرا می خواند که نیستیم و می توانیم باشیم و از طرف دیگر می فهمیم از جنس دیگری هستیم. اینجا ما به نوعی از تشخص و فردانیت اگزیستانسیال می رسیم، چه در بیان مذهبی و چه غیرمذهبی؛ و به تعالی جویی می رسیم.
این تنهایی چه نوعی از تنهایی است؟

غیبت او و بی اویی همان احساس عرفانی است که مولانا هم از آن حرف می زند. جایی که می گوید از جدایی ها شکایت می کنم و از بریده شدن از نیستان می گوید. «بی اویی» یعنی ما یک امر بودیم که جدا شده ایم و حالا دنبال نیمه دیگر یا به دنبال اصل خود می گردیم. در حالی که تنهایی به معنای مدرنش یعنی «بی کسی». یعنی شما از دیگران جدا و منزوی و منفرد می شوید.

در این تعبیر هر کسی که این خلأ را پر کند از بی کسی بیرون می آید. در حالی که در جدایی این طور نیست. هر نگاهی و هر کسی می تواند آزاردهنده باشد چون شبیه آنی که دنبالش هستی، نیست.
این فاصله گرفتن و تنهایی ما را به خود آرمانی مان می رساند؟

– این مفهوم تنهایی، خودبسندگی یا خودمختاری – اُتونومی و آزادی مجموعه ای متصل به هم هستند. اتفاقا ما در دوره جدید بیشتر به این مفاهیم نیازمند هستیم. یکی از تعاریف مدرنیته جدا شدن فرد از جمع است. به قول دورکیم ایده جمعی ضعیف می شود و دولت ها هر چند قوی تر و ناظرتر و توتالیتر هستند ولی از طرف دیگر فرد هم قدرت پیدا کرده است. فردیت در شکل منفی خود، چه در نئولیبرالیسم و چه در توتالیتاریسم وجود دارد.

– از دیدگاه فلسفی چند نوع تنهایی محل بحث است. یکی تنهایی به معنای انزوا یا انفراد است. هر قدر جوامع مدرن تر و صنعتی تر می شوند؛ گرایش به ایندویدوالیسم بیشتر می شود و از سوی دیگر، با توجه به تولید و توزیع صنعتی، شاهد رشد پدیده توده وار شدن هستیم. برای مثال آثار هنری را در نظر بگیرید. ولتر بنیامین می گوید در این دوره دیگر آن «هاله» ویژه و آن خودویژگی گرد یک اثر هنری از بین می رود، چون هر اثر هنری کپی و بازتولید صنعتی می شود.

 انسان تنهاترین تنهایان است

این بی ربط شدن آدم ها نسبت به هم خطرناک است. افراد در حالی که در جمعند، منزوی هستند و این باعث می شود به شکل مجازی با ذهن و روان افراد بازی شود.

شباهت هایی هست بین همه این متفکرانی که اسم بردیم و آن دیالکتیک و پارادوکس بین خود و دیگری است؛ در حالی که این دو در واقع از هم جدا نیستند به آن شکل. از سویی ما موجودی اجتماعی هستیم و از دیگر سو فرق مان با سایر حیواناتی که جمعی زندگی می کنند – مثل زنبورها و مورچگان و اسب ها و حیواناتی که حیات جمعی دارند – این است که آنها بر اساس غریزه عمل می کنند، در حالی که انسان با عنصر آگاهی وارد جمع می شود.

یعنی جمع و دلیل وجودی اش را زیر سوال می برد و احساس نارضایتی می کند و خواستار آینده بهتر است. انسان به این معنا موجودی ناراضی، متعرض و آرمان خواه است. بنابراین این احساس تنهایی باعث می شود او به اندازه کافی برای انتقاد فاصله بگیرد. این فاصله متعالی است.
هر جا می رویم تنهایی سایه وار به دنبال ما می آید. برای تنهایی معانی مختلفی می شمارند. گاه تنهاییم، از آن رو که از جمع جدا مانده ایم و گاه از تنهایی خودمان در مواجهه با جهان آگاه می شویم و در هر دو ترسی و اضطرابی نهفته است؛ اما تنهایی چیست و از کجا می آید؟ قرار است نجات مان دهد یا زندانی است که در آن گرفتار آمده ایم؟ احسان شریعتی، استاد فلسفه، برای ما از فلسفه تنهایی می گوید و به قول فلاسفه از اگزیستانسیال تنهایی و این که چه مزیتی دارد که به قول بودا و آن طور که دکتر شریعتی می گوید، به کردار کرگدن تنها سفر کنیم.

تک تک هستی داران و هستندگان و هستان با همدیگر فرق دارند و یک تفاوت وجودی بین اینها هست و اینها به ظاهر با هم بیگانه اند و باید حالا در این نوع نگاه، دیگری را آنچنان که هست بگذاریم باشد و بشود و ما او را در مقام دیگری بفهمیم. و همچنین خودمان را. نیچه وقتی می گوید «آنچه هستی بشو» فرمانی به ظاهر بی معنی می دهد، در حالی که اگر با این نگاه ببینیم متوجه می شویم در واقع این یعنی از دوگانگی که بین خودت و منت هست بیرون بیا و همانی بشو که واقعا هستی و می خواهی و می کوشی بشوی.

عشق و تنهایی ظاهرا دو مفهوم متضاد هستند اما در واقعیت می توانند مکمل هم باشند. یعنی ما در عین حال که تنهاییم یا خودمانیم، می توانیم دیگران را دوست داشته باشیم. در دوستی واقعی، شما دچار آن از خودبیگانگی و حل شدن در دیگری نمی شوید که در ادبیات و عرفان از آن می گویند.

در مسئله مرگ، آدمی متوجه می شود که خودش است که باید بمیرد و کس دیگری به جای او نمین میرد و همین طور او جای دیگری نمی میرد. بنابراین آنچه از آن خود دارد مرگ و زندگی است. مرگ و زندگی که به ظاهر متضاد است اما در واقع با هم یک مفهوم را می سازند. وقتی نوزادی به دنیا می آید، شمارش معکوس به سوی مرگ آغاز می شود. مفاهیمی به وجود می آید چون زمانمند بودن وجود، یعنی میرا بودن و این میرایی و متناهی و محدود بودن انسان و هستی معطوف به انتها و پایان، یک آگاهی وجدانی برای آدمی به وجود می آورد که او را متوجه خود می کند و این که جدا از دیگران و جهان واقعا کیست؟ اینجا اضطراب به وجود می آید.

– عشق می تواند پادزهری برای تنهایی باشد چرا که عشق یعنی همبستگی و وابستگی به دیگری. حالا از عشق های معمولی و دوست داشتن های گوناگون گرفته تا آن دوستی حقیقی که اریک فروم از آن حرف می زند. دکتر شریعتی بین «عشق و دوستی» تمایز قائل است که شاید ریشه نیچه ای دارد. نیچه جایی نقدی به زن ها دارد که می گوید آنها غالبا عشق را می فهمند اما دوستی را نه.